برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا / این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام / عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام / ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی / من با اجل آمیخته در نیستی پریدهام
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
مارهای سنگی و سپید کوه، دو نگهبان رویین تن، با قدرتی حیرتآور، سال هاست دور تا دورش را احاطه کردهاند. در روزگاران دیرین، شاهی بر فراز آن کوه سربلند، برای خویشتن خویشش قلعهای ساخته بود. آجر به آجرش
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
دور تا دور را سرک کشیدم. با پشت انگشت به شیشه کوبید. صدا کن مرا، صدای تو خوب است.
چند قدم دور شدم.
در ابعاد آن عصر خاموش، باد سرد زمهریر به میان استخوان رخنه میکرد و نورِ گیتی فروزِ چشمهی هور، از می
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
فرمان ماشین را با دست راست گرفته بودم. آرنج دست چپم روی در بود و مشت چپم به شقیقه ام چسبیده بود. با سرعتی ثابت خیابان را گذراندم، میدان را هم. جاده ای پرشیب و سنگلاخ را هم و بعد به این نقطه رسیدم. نقطه ای متروک با آتش هایی خاموش. متروک برایم یعنی تاریخ. تاریخ برایم یعنی غربت. غربت برایم یعنی کویر. کویر برایم یعنی آرامش. آرامش برایم یعنی استواری. استواری برا
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی
برچسب:
نویسنده: مانی حکیمی