عنوان اولین مطلب آزمایشی من
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:18
این متن اولین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. مرد خردمند هنر پیشه را، عمر دو بایست در این روزگار، تا به یکی تجربه اندوختن، با دگری تجربه بردن به کار! اگر همه ما تجربیات مفید خود ر
عنوان دومین مطلب آزمایشی من
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:18
این متن دومین مطلب آزمایشی من است که به زودی آن را حذف خواهم کرد. زکات علم، نشر آن است. هر وبلاگ می تواند پایگاهی برای نشر علم و دانش باشد. بهره برداری علمی از وبلاگ ها نقش بسزایی در تولید محتوای مفید
غورهای نالان شده
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 11:54
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا / این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام / عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام / ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی / من با اجل آمیخته در نیستی پریدهام
یا بگیری از من آنچه را میبخشی
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 11:54
مارهای سنگی و سپید کوه، دو نگهبان رویین تن، با قدرتی حیرتآور، سال هاست دور تا دورش را احاطه کردهاند. در روزگاران دیرین، شاهی بر فراز آن کوه سربلند، برای خویشتن خویشش قلعهای ساخته بود. آجر به آجرش
چند نکتهی اقتصادی (موقت)
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 11:54
قضیه از این قرار است که با هربار جهش قیمت دلار، به طور همزمان جهش قیمت طلا و سکه را خواهیم داشت(چرا که این قیمت براساس اونس جهانی طلا و دلار آزاد محاسبه میشود)، سپس با یک گپ کوتاه زمانی بازار سفته باز
صندید
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 11:54
دور تا دور را سرک کشیدم. با پشت انگشت به شیشه کوبید. صدا کن مرا، صدای تو خوب است. چند قدم دور شدم. در ابعاد آن عصر خاموش، باد سرد زمهریر به میان استخوان رخنه میکرد و نورِ گیتی فروزِ چشمهی هور، از می
تا سوی پایان
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 11:54
آن موقع ها که هَشتحَرفی را در بلاگفا شروع کردم هفده ساله بودم. امروز بیست و سه سال دارم؛ یعنی، شش سال پیش تا به الان. اکثر بلاگرهای آن دوران رفته اند، عده ای هنوز مینویسند و خوانده میشوند و عده ای هم
نیهیلیسم
-
تاریخ: 1397/1/14 ساعت: 19:17
سکوتی آنقدر سنگین و بی مهابا و وحشی که انگار نه انگار لحظه ای پیش طوفانی سهمگین، بی مقدمه ای، بی نسیمی، بی ابرسیاهی، بی سایه ای از دور، چنان به پاخاسته بود که گویی میخواست تا ابدالدهر عنان را به دست گیرد و هرچه هست و نیست را بکند و ببرد و نیست کند. های و هوی و زوزه هایش گوش عالمیان را پر از سنگ ریزه...
حدّ نیاز
-
تاریخ: 1397/1/14 ساعت: 19:17
یک بار هم با دوچرخه از کوچه ای باریک میگذشتم که پسرکی با هیکلی درشت تر از من، سر راهم ایستاد. تهدید کرد :«این بار هیچی، اگه یه بار دیگه ببینم از این کوچه رد شی میگیرم سیر، کتکت میزنم». بعد هم رفت کنار و من هم راهم را کشیدم و رفتم. آن روز دیگر از آن کوچه نگذشتم. فردایش هم همینطور. پس فردایش هم همینطو...
پیچاپیچ
-
تاریخ: 1397/1/14 ساعت: 19:17
تقریبا بیست و سه سال دارم. بچه ای که فکر میکند بزرگ شده و چون بزرگ شده دیگر بچه نیست. بچه ای که با یک شوخی کوچک، بزرگ ناراحت می شود. متوجه شوخی بودنش نمیشود. خُرد میشود. مثل یک پتک بر جانش میکوید. زود به دل میگیرد. ساکت میشود. میخواهد از دست خودش فریاد بکشد. سکوت یا فریاد؟ عطش یا طغیان؟ جگرش را می گ...
سَرو
-
تاریخ: 1397/1/14 ساعت: 19:17
غرفه ای بلند. غرفه ای وهم آلود. غرفه ی بلند موهوم شبستان. جویباری از دامنه ی کوهی تا پای کوهی دیگر در دشتی فراخ. کوهی سر سپید از برف. شبستان سبز. دشتی وسیع با جویباری خشک؛ لیک، نمسار از برف. انتهای بی نهایت کوچه ای پر از قاصدک و سنجاقک و زنبور عسل. پر از کودکی ها و سر زانوهای خونین و دست های زخمی. د...
خانهات کجاست؟
-
تاریخ: 1397/1/14 ساعت: 19:17
فرمان ماشین را با دست راست گرفته بودم. آرنج دست چپم روی در بود و مشت چپم به شقیقه ام چسبیده بود. با سرعتی ثابت خیابان را گذراندم، میدان را هم. جاده ای پرشیب و سنگلاخ را هم و بعد به این نقطه رسیدم. نقطه ای متروک با آتش هایی خاموش. متروک برایم یعنی تاریخ. تاریخ برایم یعنی غربت. غربت برایم یعنی کویر. ک...
همکلاسی بروزدهنده
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 23:16
[سال هزاروسیصدونودویک] نیمکت پشتی ام مینشست. یک روز وقتی که دبیر استراحت داده بود گفت:«میدونی آدِم یه وَقتای میخواد به یه دختِری بِگِد دوستِت میدارم، نه؟» گفتم چیطو؟! گفت:« هیچ طو! همی دیگه. بِگِد عزیزم و ای احساساتشو بروز بِدِد. ای حسو تو وَم داری؟» گفتم: حالا فعلا ندارم. آما شایِد بعدا داشته باشم....
تحلیل کوتاه اعتراضات نودوشش
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 23:16
اعتراضات گستردهی صنفی کارگران (طبقه کارگر)، اعتراضات سال هشتادوهشت(طبقه متوسط شهری) و اعتراضات دیماه نودوشش(طبقه تهی دست شهری یا طبقهی متوسط رو به پایین). این ها مهم ترین اعتراضات پس از انقلابند. در مورد اعتراضات اخیر میشود چندین تئوری توطئه مطرح کرد. از آمریکایی بودنش تا راهی برای کنار زدن و بستن ا...
از هفت تا هیجده سالگی (یک)
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 23:16
دومین نفری بودم که جدول ضرب را از بین حدود پنجاه دانش آموز حفظ میشدم. یک شبه حفظ کردم. بعد از آن، بچه ها یکی یکی حفظ میکردند و جایزه میگرفتند. در کلاسمان از حدود بیست و پنج نفر، دو نفر هنوز ضرب را نمیدانستند. معلممان محمدباقر را به من سپرد. دانش آموز شیطان و درس نخوانی بود. با او در آخرین نیمکت کلاس...
زبان و دیکتاتوری
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 23:16
یکی از چند عملی که باید صورت بدهید و سخت مراقبش باشید تا مثل روسیه و آلمان نازی گرفتار الیگارشی و استبداد نشوید این است که با زبانتان مهربان باشید. منظورم این نیست که مثل شاهنامه حرف بزنید و همیشه ابیات حافظ و مولا نا را در گفتار روزمرهتان استفاده کنید؛ فقط کافی ست کمی از اینترنت فاصله بگیرید و کتاب...
مردِ سی ساله
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 2:03
آن دورتر ها مردی سی ساله نشسته. موهای خاکستریش رو به بالا به چپ شانه شده. عینک مستطیلی با فریم مشکی. ریش کامل همیشه آنکادر شده. ساعت بند فلزی یا شاید بند چرمی با قاب گرد بزرگی که مچش را پوشانده. هنوز خودش را روی فرم نگه داشته. پیراهن سفید با آستین های بالا زده. کت مشکی یقه انگلیسی. شلوار جین آبی و ک...
بساط تریاک در مدرسه
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 2:03
کلاس دوم ابتدایی بودم. صبحگاه لعنتی تموم شد و من قندیل بسته اومدم نشستم رو نیمکتم. همیشه زنگ اول، اکثر بچه ها داشتن از حالت فریز در می اومدن و اصلا دستاشون حس نداشت، واسه همین اکثرا درسی که داشتیم فارسی بود و باید یکی میخوند و بقیه گوش میدادن. خب در تمام طول تحصیلم تا پیش دانشگاهی که دیگه روخونی نبو...
#انتخابات_نوشت (یک)
-
تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 5:02
بیشتر از دو سال به انتخابات مجلس مانده و اما کار ما از همین روزهای اخیر شروع شده. برنامهریزی هایمان از همین روزها سنگین و پر تنش شدهاند. هر روز یک خبر و یک اظهار نظر جدید اتفاق میافتد که شبها در محافل نقل میشود. اویی که میخواهد نقل کند اولش یک بی
جذوهی مسی
-
تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 5:02
مینشینی؟ تماشای بخار قهوهات در فنجان سفیدم، از پشت این دیوار کوتاه، قشنگتر است. قهوهات اگر یخ کرد، اگر گذشت از زمانش و من آنقدر طول دادم گفتنِ «قهوه تو نمیخوری نگات کنم؟» و آنقدر یخ کرد که فکر کردی زمانش گذشته و جان به لب کردم تا بگویمش، شاید فقط